حكيم ابوالقاسم فردوسى

149

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ايشان گفت : اى نامداران و دليران دشنه‌گذار من ، همانا كه شما را از براى چنين روزگارى در كنار خويش پرورانيدم . ليك اكنون كه سپاهيان به جنگ آمده‌اند و از آن دشمنان ، گيتى بر ما سياه گشته ، هيچكسى را نمىبينم كه از براى آبرو به پيش سپاه و به جنگ با ايشان رَود . چون آواز پيران به آن نامداران رسيد ، دلشان از كينه بردميد . پس همگى گفتند : اگر جان پاكمان نيز گرفته شود ، هيچ ترس و باكى نداريم و همگى با هم به جنگ شويم و شايسته نباشد كه كمر از اين كين بگشاييم . آنگاه لهّاك و فرشيدورد به سوى گيو رفتند و با او نبرد جستند . لهّاك دلير به پيش گيو آمد و نيزه‌اى بر كمربند گيو بزد و آهنگ آن كرد تا او را از زين بربايد و از روى اسپ بر زمينش نگونسار سازد . پس با نيزه‌اش زره گيو را بردريد ليك پاى گيو از جا پاى زين بيرون نيآمد . گيو كه چنين ديد ، چنان نيزه‌اى بر اسپ لهّاك بزد كه آن اسپ تگاور از درد به رو در افتاد و لهّاك از آن پياده گشت . در همان هنگام فرشيدورد از دور بيآمد و چون باد ، تيغى بر آن نيزهء گيو بزد و شادان ، آن را به دو نيم كرد . گيو كه به آن زخم او بنگريست ، گرز گران را از ميان بركشيد و چنان بر دوش آن اژدها بزد كه دشنه از دستش رها شد . آنگاه به شتاب ، گرز ديگرى بر گردن او بزد كه آتش بر تن فرشيدورد بباريد و از آن درد ، خون از جگرش بجوشيد و تنش سست گشت و سرآسيمه شد . در همين هنگام كه گيو با فرشيدورد درگير بود ، لهّاك به شتاب بر اسپى بادپاى بنشست . آنگاه بار ديگر لهّاك و فرشيدورد دلير با گرز و نيزه ، بسان شير به پيش گيو رفتند و بسيار بر او گرز گران بزدند . ليك گيو كه بر زين خدنگ بنشسته بود ، آن كارزار برايش چون بازى بود . لهّاك و فرشيدورد كه چنان پايدارىاى را از آن شيرمرد بديدند ، از بسيارىِ خشم ، با يكديگر گفتند : همانا كه بر روى اين زين ، پيل است و بس ، كه جز شير ياراى دريدن پوست بر تن او را ندارد . آنگاه گيو از يارانش نيزه بخواست و سپس به چپ و راست بگشت و از دو سو بر ايشان بتاخت ، ليك سر يكى از ايشان نيز به زير نيآمد . گيو كه چنين ديد ، در دل گفت : براستى كه از اين دليران پرخاش جوى ، كارى نو